تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               منحصر شد همه ی دار و ندارم به جنون ... در چه ره خرج کنم اين همه دارايی را


864
تو چيزی از عشق نمی دانی

و من

عاشقت می شوم.

درست مانند روزی كه

من چيزی نمی دانستم

و او

عاشقم شد!

«۷ مهر ۹۰»

- ساشیا

+ نوشته شده در ساعت 12:8 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 90»

862
فكرش را نكن عشقم

ما هميشه در انتهای داستان

راه های ديگری پيدا می كنيم

برای خداحافظی

«۲۵ شهریور ۹۰»

- ساشیا

+ نوشته شده در ساعت 12:6 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 90»

861
دلم تو را می خواهد

تويی كه بی دليل آمدی

و با بهانه رفتی...

شايد راهی جز رفتنت نبود

تا عاشقت بمانم!

«۲ شهریور ۹۰»

- ساشیا

+ نوشته شده در ساعت 12:4 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 90»

860
دلم برايت تنگ می شود گاهی

بی بهانه

بی وقفه

به مركز مغزم هجوم می آوری

به مانند جنگی خونين

در نبردی نابرابر با يادت

هميشه شكست می خورم

كاش به قلبت هجوم می بردم...

«۲۶ مرداد ۹۰»

- ساشیا

+ نوشته شده در ساعت 19:12 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 90»

859
اين روزها

بيشتر تو را می خواهم

بيشتر تو را طلب می كنم

بيشتر

و

بيشتر.

ميدانی

اين روزها

خدا مطلوب همه را می دهد

گاهی روزها

با اين خيال

كه هرگز

بنده او نبوده ام

- همانگونه كه

هرگز

كودک مادری نبوده ام! -

می گذرد...

تو مرا آرامش باش...

«۲۱ مرداد ۹۰»

- ساشیا

+ نوشته شده در ساعت 19:9 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 90»

858
عاشقانه هايم بوی خون گرفته اند

بوی كشتار دسته جمعی

بوی تنهايی قبل از مرگ...

تو می دانی در كدام نقش بازی می كنی؟

كسی كه فقط نگاه می كند و نمی بيند.

كسی كه با بی رحمی

دستور قتل مرا صادر كرده است.

اما به باور من

او بی گناه ترين و مهربان ترين

انسان دنياست.

«۲۵ تیر ۹۰»

- ساشیا

+ نوشته شده در ساعت 19:4 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 90»

چه ســــــــرد،
بـــــــــی صدا،
و بی هــــــدف میاید بهـــــار!
کاش همیــــــن قدر بی آزار هم تمــــام شود ...

 ...

 پ.ن: ... !

+ نوشته شده در ساعت 2:22 توسط دستنوشته (ساشیا)
    موضوع: «نانوشته ها»

نوروزتان سبز و هميشگی

سيب شود رويتان، سرخ و سپيد و قشنگ
 
 سبز شود جانتان، سبز و بلند و كمند
 
 سير شود كامتان، از كرم كردگار
 
 سكه شود كارتان، روزيتان برقرار
 
 ماهي عمرت بود، در حركت پر تلاش
 
 غم بشود سنجدي، رخت ببندد يواش
 
 پر ز حلاوت شود، چون سمنو زندگي
 
 غرق سعادت شود، شيوه اين بندگي

 

آرزویم شادکامی برای توست دوست من

 

پ.ن: چقدر زود گذشت... باور نکردنی زود... خدایا! نمی خواهم بزرگ بشم...!

+ نوشته شده در ساعت 21:44 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «مناسبتی»

857
اين روزها

هر چه قهوه می نوشم آرام نمی شوم.

اين روزها

هر چه بيشتر از تو دور می شوم،

باز هم ناگاه

در ميان روحم می پری...

و بی رحمانه

ذهنم را در آغوش می كشی...

تا كجا می خواهی خود را از من پنهان كنی!

تو را می خواهم.

تو را با تمام عشقم می خواهم.

به اندازه تمام خواستن های عاشقان

كه هرگز دستانشان به لمس يكديگر نرسيد.

به اندازه تمام نگاهها

كه از عمق روحمان گذشت

و خدا را ديد.

تو را به اندازه تمام آسمان می خواهم.

بازگرد.

«۱۹ تیر ۹۰»

- ساشیا

+ نوشته شده در ساعت 23:52 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 90»

856
گلدان های پژمرده را آب خواهم داد...

تو كه ميدانی

گلهای كاغذی

در گلدانهای گِلی

روزی می پژمرند

بی لبخند تو

«۱۰ تیر ۹۰»

- ساشیا

+ نوشته شده در ساعت 23:50 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 90»

855
خسته ام

خسته از نبودنت

خسته از نبودن ها

خسته از خواستن ها كه نبودن می شوند...

خسته ام ای دوست...

خسته ام!

می فهمی؟

«۱۰ تیر ۹۰»

- ساشیا

+ نوشته شده در ساعت 23:48 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 90»

853
به تو می گويم.

ستاره من

كه همچنان چشمک زنان

وسعت كهكشان را

می دوی...

می توانی

بار ديگر

چشمانت را

به چشمانم

گره بزنی

با چشمكی دوباره؟

«۲ خرداد ۹۰»

- ساشیا

+ نوشته شده در ساعت 22:10 توسط دستنوشته (ساشیا) |
    موضوع: «دستنوشته های 90»