تبليغاتX
تیکه های کاغذ
سر در نوشته های پیشین --- کلیک کن
 

                               کوچک باش و عاشق که عشق می داند آيين بزرگ کردنت را...


714
گاهی فراموش می کنم

دنيايم چه سخيفانه مرا ويران می کند.

گاهی فراموش می کنم

کسی که همراه من است

روزی با خشم

با حسادت

با تهمت

روزهايم را

در تاريکی و لرزش و جنون

فرو برد.

فقط

گاهی

فراموش می کنم

«۲۱ بهمن ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 18:46 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

713
من از آن آینه دیگر تو را نمی بینم.

این چهره چروکیده من است

که به من لبخند می زند.

بنگر چه کرده ای.

چه معجزه ای بود،

معجزه عشق تو...

«۱۷ بهمن ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 20:40 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

760
زندگی ام

ساعت هایی است که از دست داده ام.

زندگی ام

پر از نفس های توست.

پر از لمس دستهایت،

پر از گرمی نگاهت...

و عشق قلبت.

زندگی ام

پر از نبودن توست.

تولدت مبارک بهترین من...

«۱۰ آبان ۸۸»

+ نوشته شده در ساعت 8:6 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 88»

712
چه بی تفاوت می گذری از من

از اشک هایم.

چه بی تفاوت عبور می کنی

از کنار زمزمه های عاشقانه ام

چقدر بی تفاوت شدی...

انگار کسی گره دستانمان را باز کرد.

انگار کسی دنیای تنهایم را بیشتر دوست داشت.

انگار کسی سرنوشتم را خاکستر کرد.

و من سایه شدم،

با سایه ای در قلبم.

«۲۴ دی ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 16:1 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

711
درد را پايانی نيست

و فريادهايی که گلو را می شکافد

ولی

بی صدا می ميرد...

«۲۳ دی ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 22:52 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

710
در اشکهایم غرق شده ام

در این حرکات موزون.

فراموشی سخت است،

وقتی می خواهی فراموش کنی.

«۲۲ دی ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 19:1 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

709
تمام روزهايم را به ورق زدن گذراندم.

تمامی دفترهايم را از برم.

چه بيهوده...

گذشته ای که ديگر نمی توان از نو نوشت...

پاک کردن لغتی است بی معنی!

«۲۰ دی ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 0:37 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

708
برایت آوازی خواهم خواند

که وقتی آن را می شنوی

ناخودآگاه

نامم را زمزمه کنی

ناخودآگاه

به گذشته برگردی

ولی حیف...

دیگر نیستم!

«۱۳ دی ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 13:25 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

707
وقتی تنهاییم را به رخم می کشی

انگار می خواهم خود را خاکستر کنم.

از این تنهایی غریب

که هیچ کسی نیست.

کسی نیست،

آن که باید باشد

آن که بتوانم رویاهایم را

و غم ها و شادی هایم را

با او شریک شوم.

وقتی دردم ناگفته بماند

بغض می شود در گلویم

و روزی مرا خواهد کشت.

عشق چیز غریبی است.

حتی گاهی

نمی دانم عاشق شده ام یا نه

نشانه ای نیست.

تنها می گوید

باش

و دوست بدار

درست همان لحظه

که دیگر کسی

تو را دوست نمی دارد.

و عشق

آغاز می شود...

«۱ دی ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 19:15 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

عاشقانه ها... (11)
با تو از خاطره ها سرشارم. با تو تا آخر شب بيدارم . عشق من دست تو يعنی خورشيد. گرمی دست تو را کم دارم . . .

ديروز رفتم ساعت فروشی ساعت بخرم،
اما هيچ ساعتی به قشنگی اون ساعتی که ديدمت نبود ....

عشق يعنی شب نشينی با خدا
گفتگو با ناله اما بی صدا
عشق پرتاب گليست از سوی دوست
هر كجا باشد، دلم همراه اوست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت 19:7 توسط دستنوشته
    موضوع: «عاشقانه ها»

706
تمام روزهايم سرد شده است.

انگار هر شب يکی از سلولهايم می ميرد.

می خواهم بشمارم آخرين سلولم را.

و تاريخ مرگم را يادداشت کنم!

«۱ دی ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 21:43 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»

705
خيلی وقته مُردم.

خيلی وقته منتظرم.

خيلی وقته دوستت دارم.

خيلی وقته...

کاش برگردی.

فقط يک اشاره... کافيست برای بال گشودن من بسويت.

اما ديرگاهی است تمامی اشاره هايت مُرده اند.

«۱ دی ۸۷»

+ نوشته شده در ساعت 19:32 توسط دستنوشته |
    موضوع: «دستنوشته های 87»