تبليغاتX
تیکه های کاغذ - سر در نوشته های کلبه ام

تیکه های کاغذ

... و چه زود دیر می شود!

نامردمان عشق نديده، خنجر کشيده اند بر تن برهنه و بی هويتم!
دلم می خواهد آنقدر بنويسم تا نفسهايم تمام شود.

سرم درد می کند، دستمالی به من دهيد که ببندم آنرا و بياويزم خود را از سقف.

آب طلب نکرده هميشه مراد نيست / گاهی بهانه ايست که قربانيت کنند.

می توان به رفتن ادامه داد خيلی بعد از اينکه تصور کنی ديگر نمی توانی.

مرا اينگونه باور کن... کمی تنها، کمی بی کس، کمی از يادها رفته...

چه دشوار است که دوست داشته باشی و ناگزير به دوست نداشتن باشی...

الماس کربنی است که تحت فشار به اين زيبايی و گران قيمتی در آمده
فشار زندگی را تحمل کن تا ارزشمند شوی.

عشق عينک سبزی است که با آن انسان کاه را يونجه می‌بيند.
مارک تواين

تصميم خداوند از قدرت درک ما خارج است اما هميشه به سود ما می باشد.
پائولو کوئیلو

بر هر چه همی لرزی می‌دان که همان ارزی/ زين روی دل عاشق از عرش فزون باشد
مولوی

به جز حضور تو هيچ چيز اين جهان بيکرانه را جدی نگرفته ام، حتی عشق را

مردم همانند مريضند و خداوند به منزله طبيب، و مصلحت مريض در چيزی است که طبيب مصلحت می داند.
حضرت محمد
 
گاهی اوقات انسانها در دوستی آنقدر به هم نزديک می شوند که فکر می کنند ديگر وقت خيانت رسيده است.
 
 
امروز را برای بيان عشق به عزيزانت غنيمت بشمار شايد فردا احساسی باشد اما...... عزيزی نباشد.
 
دیگه بریدم خدا جون................................................
 
 
برای خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد. ديوانه هيچ نداشت و گريست.
گمان کردند چون هيچ ندارد می گريد. اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است!
 
 
آنچه می خواهيم نيستيم، آنچه هستيم نمی خواهيم، آن چه دوست داريم نداريم، آن چه داريم دوست نداريم...
اما عجيب است که هنوز زنده ايم و اميدوار به اينکه روزی، جايی، در کنار کسی، بالاخره خوشبخت خواهيم شد!
 
پروانه احساسم در دامی افتاده که عنکبوتش سير است... نه می تواند پرواز کند و نه بميرد...!
 
 
خوشحالم! با تمام رنجی که برايم به ارمغان آورده ای، خوشحالم!!
زيرا می دانم در اين دنيا لحظه ای عاشق شده ام و عاشق مانده ام و عده کمی اين رنج و زيبايی را می شناسند.
 
 
سيب سرخی که حوا چيد فريب شيرينی عشق بود، اگه آدم نميخورد، آدم نبود.
 
 
حالا ديگه من تنهام، تنها تر از هميشه. آهنگی كه مدام تو گوشم تكرار ميشه فرياد مظلومانه جيرجيرك تنهای باغچست.
صدايی كه خيلی برام آشناست. چيزی شبيه در خود شكستن...

در رفاقت با وفا بودن شرط مردانگی است/ ورنه با يک استخوان صد سگ رفيقت می شوند.

خودمم بايد به خودم کمک کنم.

مرگ آغاز جاودانه هاست...

ما ياد گرفتيم وقتی کسی دوستمون داره ازش سو استفاده کنيم و وقتی دوستمون نداره، دوسش داشته باشيم.
اين نهايت حماقت انسانهاست!

چقدر سخت است منتظر كسی باشی كه هيچ وقت فكر آمدن نيست!

قاتل هميشه به صحنه جنايت برميگرده. پس..... منتظرت ميمونم!

عشق چه حافظه بيکرانی دارد...

سعی کن تنها باشی زيرا تنها بدنيا آمده ای و تنها از دنيا خواهی رفت.
بگذار عظمت عشق را درک نکنی زيرا آنقدر عظيم است که تو را نابود خواهد کرد.

تا امروز هر چه مينوشتم برای تو بود
از امروز هر چه مينويسم به ياد توست

شعر، ناله ی انسان است در حسرت آن جا که وطن حقيقی او است.
«دكتر شريعتی»

زندگی حکمت اوست... زندگی دفتری از خاطره هاست... چند برگی را تو ورق خواهی زد... ما بقی را قسمت!

بگذر ز من ای آشنا چون از تو من ديگر گذشتم...

از که پنهان کنيم راز دل خسته خويش، از خدايی که خودش ميداند.

بهار آمده و تو رفته‌ای... چه بی‌نشاط بهاری که بی رخ تو رسيد.

دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است، يک ابديت بی مرز است، از جنس اين عالم نيست.